سلام بالاخره امروز امتحاناتم تموم شد . البته امتحانات امیرحسین تموم شد ولی همچین فرقی هم نمی کرد. دیروز متوجه شدم امیر پسری می خواد یواشکی گوشی همراهشو مدرسه ببره و علی رغم توصیه های من و اینکه دوستام آورده بودند و... برد که براش اسباب دردسر و بازخواست شد. امیدوارم درس عبرتی برای این پسر باهوش و درس خون ولی یک دنده ی من شده باشه. تازه عین کشیش ها ازش اعتراف گرفتم که دیگه یواشکی چی مدرسه بردی که گفت: "برنامه ی بازی کانتر رو"تعجب اونم تازه به من که اگه بخواد به قول خودش رازی رو بگه،صاف میاد پیش من و میگه مامان به کسی نگو ساکتو بنده تازه "آندراستند" شدم که چه نوجوانی سختی رو با این شیطون بلا سپری خواهم کرد. کلی براش سخنرانی کردم که ما باید با هم دوست باشیم و اگه مامان اشکالتو بگیره بهتره تا بری و بیرون دچار مشکل بشی .اون گفت که می دونستم مخالفت می کنی و من هم گفتم دیدی مخالفت های مامان بی دلیل نیست مثل همین جریان گوشیت که اصرار به بردن کردی و من دیگه مخالفت نکردم و عواقبش رو دیدی.اون حرف من رو تایید کرد. منم پیش خودم گفتم شاید باید بیشتر توضیح بدم و بیشتر باهاش رفیق بشم. چون این دوستی در روزهای نوجوانی و جوانی بیش از پیش لازمه.

یه عکس هم با موضوع دفاع مقدس کشیده بود که ده دقیقه ای جریانشو تعریف کرد و آخرش گفت ایرانی ها می برند.منم یادگاری از آخرین روزهای کلاس اولش این جا می گذارم . یک شنبه هم جشن الفبا دارند و تمام.

چند تا عکس هم از امروز