خوشگل مامان  حالا که خوابیدی فرصتی دارم چند سطر بنویسم.دیگه هیچ جا از وجود نازنینت در امون نیست.تازگیها دستگیره درارو باز میکنی.درای کاذب رو هم کنار میکشی.هر چند کار منو سختتر میکنی ولی نشون میده داری بزرگ میشی .اسب -جوجه -ماهی -الاغ-چترو...از تو کتابت تشخیص میدی.وقتی میگم اسب کو ورق میزنی  وقتی به عکسش رسیدی با ذوق با انگشتای کوچولوت نشون میدی.فدای وجودت نازنینم۰ تازگیها دفتر نقاشی جلوت میذارم تا خط خطی کنی و با مداد آشنا بشی. با هم تفنگ بازی میکنیم.قربونت برم اگه از شیرین کاریهات بنویسم حالا حالا بایدبنویسم ولی باید برم به ناهارمون سر بکشم آخه الان بابایی میاد.